-
46
پنجشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1391 21:33
سلام خدا جون. خوبی؟خب عجب سوالی پرسیدما خوبی دیگه!!!ولی من اصلا" خوب نیستم. خدا جون میبینی این روزا چقدر ناراحتم؟؟اصلا" حال ندارم مدام دلم میگیره مدام بغض میکنم مدام گریه میکنم و به آسمون نگاه میکنم بعد میگم "من درپناه خدایم و خدا هرگز دیر نمیکند".میدونم تو هیچ وقت دیر نمیکنی و همیشه زودی سره...
-
45
سهشنبه 5 اردیبهشتماه سال 1391 21:31
مهربونم دوست دارم همون وقتایی که نگاهت رو حس میکنم همون وقتایی که صدامو میشنوی همون وقتایی که خواسته هامو براورده میکنی همون وقتایی که با خنده هام میخندی و گریه که میکنم باهام اشک میریزی همون وقتایی که چیزی رو که میخوام بهم نمیدی ولی از اون بهترشو برام کنار میذاری ... دوست داشتن تو یه نعمته به حق مهربونیات این نعمتو...
-
44
دوشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1391 21:46
سلام بیا قول بده شیطون اخرین موجودی بود که افریدیش بعد روندیش؟! چی؟! خودش خودشو روند؟! خیلی خب بیا قول بده شیطون اخرین موجودیه که افریدیش بعد جلوشو نگرفتی که خودش خودشو برونه اقا گور بابای بقیه ی افریده ها، بیا قول بده هیچ آدمی رو از در خونت نمیرونی.... پ.ن: خدا جون غلط کردن و واسه چنین روزایی گذاشتن، من غلط کردم،شما...
-
43
یکشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1391 21:55
دارم میمیرم خدااااااااااا...کجاییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟به اسمت قسم این رسمش نیس:.( تو خودت خواستی ک اینجوری بشه،خود خودت...پس چرا کمکش نمیکنی؟؟؟به جای اون من بریدم،منی ک فقط دو سال در جریانم..خدایا دارم خفه میشم...من بد،ولی تو که اونو میشناسی،تو که میدونی اون قد فرشته هات پاک :.( در عجبم اون با وجود...
-
42
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1391 22:33
خدای بزرگ و مهربون و دوست داشتنی من! لطفاً منو به حال خودم رها نکن... منو از آغوشت جدا نکن... منو رها نکن... پنجشنبه 8 دی 1390 ساعت 09
-
41
جمعه 1 اردیبهشتماه سال 1391 21:38
ببینم خدا .....اینجا رو میخـــــــــــــــــونی؟؟؟!!!! دوسسسسسسسسسسسسسست دارم . بخون خواهشا.... « میخواستم بنویسم تروخدا ...دیدم خودت خدایی!!!:* خدایا ترو خودت ...... بشنو ما را .......!!!!» چهارشنبه 7 دی 1390 ساعت 19:33
-
40
پنجشنبه 31 فروردینماه سال 1391 22:30
میدونم که خودت گفتی بزرگترین گناه ِ. اما یه نگا به حال زارم کن ،ببین حق دارم یانه ! خدایا ..کاش بغلم میکردی..کاش سرمو میذاشتی رو شونه هات و میگفتی ،انقدر گریه کن تا آروم شی دخترکم ! چهارشنبه 7 دی 1390 ساعت 18:42
-
39
دوشنبه 8 اسفندماه سال 1390 10:32
دوباره سلام.همین چند دقیقه پیش داشتم باهات حرف میزدم خدا،گفتم حالا بیام کتبا هم یه چیزایی رو دوباره بگم. خدایا تو خودت میدونی که من هنوز 18 سالمم پر نشده،خودتم میدونی دنبال پیدا کردن پسر و این چیزا ام نبودم. ولی خب خودش پیدا شد! اینو که میگم به هرکی بگم فکر میکنه من هم یه دختر ساده مثل بقیه دخترهای ساده ام که...
-
38
شنبه 8 بهمنماه سال 1390 10:35
هنوز منو یادت هست؟ همونی که از بچگی سختی هارو براش خواستی همونی که وقتی شوهره با عصبانیت میزدش با چشمای گریون میومد تا مرگش رو ازت بخواد من همونم من همونی ام که شبا با تسبیح میخوابیدم شاید خوابتو ببینم خیلی وقته نیستی شاید رفتی پیش از ما بهترون من هنوز به یادتم یه وقتهایی دلمم برات تنگ میشه کاش این کوچ ت زود تموم شه و...
-
37
پنجشنبه 6 بهمنماه سال 1390 22:30
فرض کردم در برابر کسی هستم که می تواند در دم هر چه می خواهم اجابت کند اما هر چه اندیشیدم خواسته ای نداشتم به گذشته هم که فکر می کنم می بینم خواسته ای نداشته ام خواسته های من هر چه که باشد منفعت طلبانه و حقیر است چه برای خودم چه برای دیگری ... به نظرم می رسد تو چیزی کم نذاشته ای این من و ما هستیم که نمی دانیم چه می...
-
36
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 22:16
منو که بازی نمی دی فقط به ما هم بگو الان داری حکم بازی میکنی یا شلم؟ یا لااقل بگو حکم چیه درسته حکم رو کاغذ برا محکمه است درسته آس حکم دست خودته اما منم چاقوم تو دستم بازه. . . . ببین خدا اینجا هیچکی نیست الا من و تو، چه جوری بهت بگم . . . ما روی این زمین زحمت کشیدیم، از من نخواه که برات دستمو بکنم تو کیسه مار قاضی. ....
-
35
چهارشنبه 5 بهمنماه سال 1390 11:32
سلام خدا خیلی وقت ها تو تنهایی اومدم باهات حرف زدم خواسته هامو گفتم مشکلاتمو گفتم ازت خواستم جوابم بدی یه موقع جوابم دادی یه موقع هم جوابمو ندادی شاید بگی تو فقط موقع سختی هات یاد من می افتی و موقع خوشی خدای خودتو فراموش می کنی خدا ما کی از ته دل شاد بودیم؟چرا خنده هامون زود تموم میشه؟چرا وقتی میخندیم تو دلمون یه...
-
34
سهشنبه 4 بهمنماه سال 1390 19:15
بچه که بودم شبیه ابر پنبه ای تو کتاب داستانام بودی...بزرگ تر که شدم مثل نور تو خونه ات میدیدمت... الان نمیدونم چرا دیگه نمیبینمت... کاش همون ابر پنبه ای میموندی... دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 18:58
-
33
سهشنبه 4 بهمنماه سال 1390 10:58
خدایا ............. تهیدست تر از آنم که از دست دادنی مرا بترساند ! دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 18:50
-
32
دوشنبه 3 بهمنماه سال 1390 23:11
خدایا جایی نریا باهات حرف دارم ! حالا که اینجا هستی وایسا که مثل دوتا مرد حرفامونو بزنیم ! هررررررر ... میدونی ؟ یاد مدرسه افتادم ! دعوامون که میشد به طرف میگفتیم اگه مردی وایسا بیرون بعد مدرسه ! البته من که اهل این چیزا نیستم ... اهل دعوا و اینا ... بلد نیستم یعنی ... من خوب بلدم کز کنم یه گوشه ... خوب بلدم بریزم تو...
-
31
دوشنبه 3 بهمنماه سال 1390 11:29
تو میدونی فقط و فقط تو میدونی که جز تو هیشکیو ندارم که وقتی از دست آدمهای روزگار دلتنگ و دلسرد میشم برم تو آغوشش غممو زار بزنم...خداجونم..توی این عمری که بهم دادی هر وقت صدات کردم شنیدی..هر وقت دستامو بردم بالا گرفتیشون..هر وقت اشک ریختم توکنارم بودی و اشکامو پاک کردی..هر وقت چیزی رو خواستم بهم دادی ..و هر وقت صدات...
-
30
پنجشنبه 29 دیماه سال 1390 23:41
وقتی به یه نفر چند بار یه چیزیو بگی...وقتی ازش چند بار بخوای لااقل کله اشو برمیگردونه ببینه طرف چی خواسته... من سالها خوندمت...اجابتم نکردی..لابد اینم از همون حکمتاییه که بنده هات نمیفهمن و من نمیدونم چه اصراریه به وجود چیزایی برای کسایی که نمیفهمن.. امروز بعد از اینهمه سال فهمیدم که نباید بخوام...هر کاری دلت میخواد...
-
29
چهارشنبه 28 دیماه سال 1390 18:19
سلام خوبی خدا جان؟احوالات؟ قربون جونت...خودت میدونی...انقد سوال دارم تو ذهنم که اون سرش ناپیدا... گاهی کلا ازت یادم میره...گاهی هم همش تو دلم برو بیا داری..کلی حرف دارم..باشه بعدا خلاصه ی کلام گاهی ازت دلگیرم..ولی می دونم هنوز دوستت دارم..من و دوستانم و عزیزانم رو فراموش نکنی..مخلصیم.. دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 13:53
-
28
سهشنبه 27 دیماه سال 1390 23:32
اول ماه شما قمریه یا شمسی؟ یا میلادی؟ میشه بگی کی بیاییم تا سرتون خلوت تر یاشه دوکلوم حرف دارم .وقت درست و درمون میخوام دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 13:23
-
27
سهشنبه 27 دیماه سال 1390 10:43
دیشب خواب بدی دیدم راستی سلام راستش من و تو با هم مشکلی نداریم رابطه مون هم خوبه ازت هم ممنونم من آدم خوشبختی هستم ولی از آینده می ترسم من آمادگی اتفاقات بد ندارم خدا دوست ندارم زندگی خوبی که دارم بهم بریزه دوست ندارم اتفاقات بد داشته باشم . بذار تو همین مدار آرومی که واسه خودش میره زندگی کنم دوشنبه 5 دی 1390 ساعت...
-
26
یکشنبه 25 دیماه سال 1390 22:00
گاهی دلم واسه خودم تنگ میشه خدا جونم..من که همیشه میخوانمت و تو همیشه جواب میدهی...جوابهای عاشقانه دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 08:17
-
25
شنبه 24 دیماه سال 1390 12:53
خدایا میترسم میترسم از اینکه همانطور که خیلی از دعاهایم برآورده نشد خیلی از توبه هایم را هم نپذیرفته باشی و این واقعا ترس دارد برای منی که به روز جزا ایمان دارم و گناه کردم و انسان است و جایز الخطا دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 07:38
-
24
جمعه 23 دیماه سال 1390 17:08
خدایا ... ایندفعه کمکم کن که بشه ...۲۰ سال از زیرش در رفتم و الان که به دلم رسیدم اون داره در میره ...خواهش میکنم...التماست میکنم ایندفعه کمکم کن باورم کنه ...ایندفعه مطمینم به خودت قسم خیلی دوسش دارم ...۲۰ سال از با هم بودنمون و زجر کشید به خاطر من ...میخوام جبران کنم واسش ...میخوام دیگه تنها نبینمش ...میخوام باور...
-
23
جمعه 23 دیماه سال 1390 13:03
دوساله که دارم دنبالت میگردم اصلا انگار نه انگار الان باید لینک وبلاگتو ببینم؟ چرا ولم کردی؟ چرا دیگه هوامو نداری؟ من بد بودم!آره من بد بودم! درسته ولی تو ... تو که... تو که میگی مهربونی و میبخشی و این حرفا چرا ولم کردی؟ خودتم میدونی از وقتی ازت جدا شدم اینطوری شدم خودتم میدونی که چقدر دنبالت گشتم خودتم میدونی وقتایی...
-
22
پنجشنبه 22 دیماه سال 1390 11:32
سلام خدا . میدونم که تا تو نخوای من نمیام سمت ات . پس سلام دوباره من فرار کرده از تو برگشتم . دلم آغوش گرم و مهربون ات رو می خواد تا غم و غصه هام رو بگم . درد دل کنم . از گرفتاری هام بگم و گله کنم . کمترین خواسته هام رو بگم تا به زبون آورده باشم خواسته هام رو .هر چند کمی بعد که به این خواسته ها میرسم یادم میره که .......
-
21
پنجشنبه 22 دیماه سال 1390 00:04
خدا جون ینی میگی اینجا هم باید فس ناله هامونو برات بیاریم؟ میدونی ما بنده ها همیشه ناراضی ایم از شرایط...حتی از خوبشم ناراضی هستیم ..پرتوقع و نق نقووو..... خدایا امکان داره روزایی که قر تو کمر فراوووونه هم خدمت برسیم؟ یکشنبه 4 دی 1390 ساعت 14:31
-
20
سهشنبه 20 دیماه سال 1390 23:40
تبریک میگم به جمع ما خوش اومدی یکشنبه 4 دی 1390 ساعت 13:33
-
19
سهشنبه 20 دیماه سال 1390 09:41
سلام خدایا می دونم که باز هم عهدم رو شکستم می دونم که باز هم با شیطان رفتم و از تو دور و دورتر شدم اما خدایا خودت می دونی که من به جز تو کسی رو ندارم . خودت می دونی که وقتی ناامید می شم فقط تو هستی خدایا کمک کن مامان فردا باید بره برای نمونه برداری از توده داخل دهانش خودت کمک کن که توده بد خیم نباشه یکشنبه 4 دی 1390...
-
18
شنبه 17 دیماه سال 1390 21:31
سلام خدا جونم خیلی وقته میخوا باهات حرف بزنم ولی نتونستم بیام آخه میترسیدم ازم دلخور باشی که میدونم هستی خدا عاشقه منه منم عاشقشم خدا جونم دوست دارم خیلی کاش اینجا میتونستم همه ی حرفامو بزنم ولی نمیتونم میام پیشت حرفامو میگم بهت که کسی نشنوه ممنونم به خاطر این وبلاگ یکشنبه 4 دی 1390 ساعت 11:48
-
17
پنجشنبه 15 دیماه سال 1390 11:00
من ادعای خوب بودن نمی کنم خدا جون ولی بعضی از آدمهایی که آفریدی هیچ حدی از انسانیت و خوبی برای خودشان قایل نیستند... فکر می کنی اینکه به کارما معتقد باشیم کافیه؟؟ چرا به جای آدمهای خوب بیگناه که هر روز از مریضی های عجیب و غریب تلف می شن نمیری سراغ آدمهای رذل؟ یکشنبه 4 دی 1390 ساعت 10:27