وبلاگ خدا

برای خدا کامنت بگذارید

وبلاگ خدا

برای خدا کامنت بگذارید

140

بد صاحب خونه ای هستی خدا... انقدر بهمان خوش گذشته که نفهمیدم این ده روز کی گذشت... آخر، جانم به قربانت.. اینطوری که نمی شود... فکر ما خطا کارها را هم بکن.. یک دهه گذشته و هیچ چیز از این مهمانی، سهم ِ من بدکار و آدم بد ِ قصه ها نشده... جز دعای عهدی که یار وفادار شش ساله ی من ست... اصلن چیز زیادی نمی خواهم.. همین دعا را از من ِ حقیر قبول داشته باش، باور کن تا آخر عمر کنیزی تو و معصومت را می کنم... اصلن یادم نیست اولین بار، این دعا را کجا شنیدم، از کی گرفتم... اصلن من که از این آدم های اهل دعا نبودم که... حداکثر چیزی که از تو میخواستم، قبول شدن توی فلان درس بود.. ولی یکهو به خودم آمدم دیدم حفظ شده ام از بس مسیر کتابخانه تا خانه را با دعای عهد آمده ام... هنوز هم که هنوز است، ب بسم الله را که می گوید گر می گیرم.. انگار که بخواهند صاف بایستم.. انگار درست حاضر شده باشم توی محضر آقا... من لیاقت ندارم که... ولی چشمهام خیس خیس می شود با خواندنش... باید خیلی پوست کلفت باشم که هرروز هرروز بگویم یا حی قبل کل هی... ولی باز هم موقع حرف زدن یادم برود... یادم برود این معده ی خالی برای مرتاض شدن نیست... برای فهمیدن و دیدن نعمت هایی ست که هرروز دم دستم بود و نمی دیدمش... یادت هست پیارسال از شدت تشنگی گریه کردم؟! من خر، بعد دو سال عمق فاجعه ی کربلا دستم آمده... که تشنه بودن چه بلایی سر آدم می اورد... الهی... توی این سپیده صبح یازدهمین روز، دستم را سمت تو می گیرم و عاجزانه از تو میخواهم برکت این ماه و نعمت های بی حد و حصرش را شامل من  و همه ی آدم های شبیه من، آدم های بهتر و بدتر از من بکنی... به اشد وضع ممکن... آمین !!


                                                    سه شنبه 10 مرداد 1391 ساعت 09:13

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد