سلام خدا جون.
خوبی؟خب عجب سوالی پرسیدما خوبی دیگه!!!ولی من اصلا" خوب نیستم.
خدا
جون میبینی این روزا چقدر ناراحتم؟؟اصلا" حال ندارم مدام دلم میگیره مدام
بغض میکنم مدام گریه میکنم و به آسمون نگاه میکنم بعد میگم "من درپناه
خدایم و خدا هرگز دیر نمیکند".میدونم تو هیچ
وقت دیر نمیکنی و همیشه زودی سره قرارات میرسی ولی خب به نظرت نسبت به من یه کم دیر نکردی؟؟
خب چرا یه کاری برام نمی کنی؟؟مگه خودت نگفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را؟؟
خب من این همه میخونمت پس کوشی؟؟تا کی باید همینجوری صدات کنم ولی هیچ صدایی ازت نرسه به گوشم!!!من منتظره صداتم.
ببین خدا جون اگه همین روزا یه جوری بهم نشون ندی که صدام به گوشت میرسه و هستی من دلم میشکنه.
اهل
قهر باهات نیستم پس تهدیدت نمیکنم که دیگه کاری باهات نخواهم داشت و این
چیزا ولی دلم میشکنه.دوست ندارم یه روز به این باور برسم که الکی میگن اون
بالایی.
چند ساله که داری منو دنبال خودت میدوونی.چند ساله تا جایی که تونستم بهت التماس کردم ولی نتیجه ای حاصل نشده.
خب
اینجا وبلاگه تو هست.خودتم میای تک تکه کامنتا رو میخونی دیگه مگه نه؟؟پس
خواهش میکنم ازت اون چیزی رو که تو قلبم هست و برام مهیا کن.
هیچ کاری برات نداره ببین فقط اون دوتا انگشتتو یه بار کوچولو بزن به هم بعد به من نگاه کن.من بسمه.
دوست دارم خدا جون خیلی زیاد.
منتظرتم سره قرار.زود بیا.
جمعه 9 دی 1390 ساعت 16:49