خدایااااااااااااااااااااااااااااااااا تو کجایی؟
چرا هرچی صدات می کنم جوابمو نمی دی؟
خودت که میدونی چقدر من سرتقم هرچی بهم بی محلی کنی بازم صدات می کنم. خوب خودت گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را... نگفتی؟
خداجونم تو که دیگه خدایی نمی زنی زیر قولت...
خدای
خوبم شاید امروز خواست خودت بود که وقتی مثل هر شب که سر می زنم به
جوگیریات ببینم تو هم اومدی بلاگستان نشین شدی شاید بودی و من خبر نداشتم
یعنی ما خبر نداشتیم. آره حتما خوت خواستیُ خودت می دونی چقدر دلم پره و
خودتم میدونی که من دارم همش تظاهر می کنم به خوشی..........
میدونی؟ این روزا دارم میشکنم. از همه ی غصه هایی که رو دوشم گذاشتی...
میدونم
از اون بالا داری منو میبینی و بهتر از همه دلمو میبینی که چقدر از مریضی
مادرم دارم میشکنم. هر روز هر روز هر روز بیشتر ناله هاشو میشنوم هر روز
طولانی تر هر روز بلند تر میدونی که............
امروز داشتم فکر می
کردم که چندوقته یک دقیقه هم صدای ناله هاش کم نشده. میدونم مامانم نا امید
شده اما من نمی شم. اگه حرفی میزنه ببخشش خوب حق داره بهش حق بده درد
امونشو بریده... خدایی که خودت مهر مادرو تو دل دختر گذاشتی خودت میدونی
دختری که هیچ کسو غیر مادرش نداره چقدر واسش دردناکه که بشنوه دکترا
مادرشو جواب کردن که ببینه شاید یه سال شاید یه ما شاید یه............ناله های مادرش که تنها نشونه های بودنشه قطع میشه... نمی دونم
خودخواهیه اگه بخوام بمونه و درد بکشه در صورتی که خودش هر روز ازت آرزوی
مرگ می کنه؟؟؟
خدای خوبم تو که میدونی من بی مادرم فنا میشم. چرا نگام نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط
که همینا نیست. میدونی که چند وقته ته ته دلم ازت چی میخوام؟
میدونی که آدما چطوری نا جوانمردانه دارن آزارم میدن.من این حرفارو کجای
دلم بزارم؟چجوری نشکنم وقتی میبینم منی که یه عمر هر کاری کردم که خوب تو
باشم بنده هات دارن تمام بدی های عالمو به من نسبت میدن.
خداااااااااااااااااا من ازت آرامش می خوام... چیکار کنم که به من بدیش؟چرا جوابمو نمی دی؟ 
ایمانم
به تو کم نمی شه. اومدم اینجا تا کمی سبک شم اما خودت که همه چیو میدونی
اینم میدونی که چقدر سمجم و دست از سرت بر نمی دارم.میدونم منو یادت
نرفته که اگه یادت رفته بود منم اینقدر به یادت نبودم. مگه نمی گن دل به دل
راه داره؟؟؟؟
یادته پارسال تو انقلاب اون پسر رو دیدم که کنار بساط
ترازوش کتاباشو چیده بود و داشت مشق می نوشت که شاید اون وسطا یکی بیاد بره
رو ترازوش که شاید سبک تر بره مدرسه؟ یادت هست که چقدر به هم ریختم؟؟؟
میدونی
که چرا؟؟؟ اون داشت از رو درسی مشق می نوشت که داداش کوچولوی من همون روز
داشت می نوشت و اونم میون مشق نوشتناش میرفت کنار مادر تا صدای ناله هاش
واسش زنگ تفریح بشه....
نه اون و نه داداش کوچولوی من هیچ تصوری ندارن
از غم بزرگی که تو دلمه.جواب من خطاکارو که هیچ جواب این طفلای معصومو
چرا نمی دی؟ جواب اون پسری که اون روز تو چهارراه پشت چراغ قرمر اومد سمتم و
خودمو آماده کردم که بگم گلو برای کی بخرم که گفت: اب داری بهم بدی؟؟؟؟؟؟؟
و من چقدر شکستم از اینکه چرا آب همراهم نیست... جواب اونو بده
خداااااااااا
جواب همه ی کسایی که هیچ چیز ندارن جز تو
ما کجای دنیاتیم؟ کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا کی باید دنیا به ساز تمام کسایی برقصه که همه چیز دارن جز تو؟
من ازت یه دنیا با آدمای عاشق می خوام زیاد نیست خواستم چون تو خدایی
ازت آرامش می خوام
ایمان دوست داشتن
یکشنبه 4 دی 1390 ساعت 00:06